خرید بک لینک
برای خودتان زیر بالش، بالای یخچال، زیر ِ زیر گلدانی، لای کتابی که چند وقت یکبار تکرارش می کنید، در کشوی کوچک کمد، کنار ِ آنجا، هر جا که می شود مدام ندیدش... یک چیزی را که خیلی دوست دارید پنهان کنید و با دیدنش از هیجان سکته کنید، کم کم متوجه می شوید که لذت هایتان را لابه لای زندگی پنهان کرده اید و هر کدامشان به وقت سر می رسند و آن روز را میسازند باور کنید سُر دادن انگشتهایتان ،لابه لای خِرت و پِرت های زندگی می تواند یک بیست و چهار ساعت را بسازد، اما یک چیز ، مراقب خوشحالی هایتان باشید ،دنبالشان بگردید که گُم نشوند... یادتان نرود زندگی پُر از خوشحالیهای کوچک است، انگشتانتان را سُر بدهید لابه لای زندگی،این یک اعتراف است که سالهاست چیزهایی را برای خوشحالیهای روزهای بعدم لا به لای زندگی پنهان کرده ام

برچسب: نویسنده: اشکان رستگار تاريخ: شنبه 30 بهمن 1395 ساعت: 0:43

u200d مرد بودن که به صدای بلند نیست! به دیکتاتور بودن در خانه نیست! مرد یعنی تکیه گاه شانه های زنانه ی من باشی؛ یعنی اخلاق های بچه گانه ی خانه ی پدری ام را به جان بخری یا غذاهای سوخته و شوری را که برای اولین تجربه ی مان زیر یک سقف برایت درست میکنم با ولع میخوری که دلم نشکند یعنی لباسِ خستگی هایت را بیرون از خانه در میاوری و با تمامِ انرژی ات به خانه میایی... یعنی جمعه ها بگویی ناهار با من و تو استراحت کن... یعنی همیشه به جای غر زدن دستم را بگیری برای پیشرفت کردن... مرد یعنی وقتی کسی کمکی میخواهد بدون اینکه شیپور به دست بگیری مشکلش را حل کنی ... یعنی قهرمان برای دختر کوچک و تکیه گاه برای همسرت مرد بودن سخت است......

برچسب: نویسنده: اشکان رستگار تاريخ: شنبه 30 بهمن 1395 ساعت: 0:43

مگر چقدر می توان یک نفر را دوست داشت تا جایی که خودت را از پا در آوری؟ تا جایی که سالها بعد،وقتی به گذشته فکر می کنی از مرور خاطراتت خجالت بکشی؟ همه ی ما هرچه قدر هم ساده باشیم بالاخره یک روز خواهیم فهمید که همه چیز خیلی وقت پیش تمام شده بود. آن روز فرق ندارد بهشتی ترین روز از بهار باشد یا خوشمزه ترین روز از تابستان یا رنگی ترین روز از پاییز و یا برفی ترین روز از زمستان آن روز خودت خواهی فهمید که دیگر کاری از تو ساخته نیست،تو تمام دوستت دارم هایت را به پایش ریخته بودی،عشقت را ثابت کرده بودی و مهمتر از همه روزهایی که هم تنها بودی،هم دلگیر،هم شکسته،هم پر از حرف و هم تا نهایت دنیا خسته باز دوستش داشته ای. آن روز بجای اینکه گوشی را بگیری دستت و برایش با اشک تایپ کنی عزیزم نمیدانم کجا و کی برایت کم گذاشته ام،نمیدانم چرا از من خسته شدی ولی کاش دوباره برگردی کاش دوباره دوستم داشته باشی...باید به رسم قدیم ها کاغذ و قلمی برداری و بنویسی عزیزه دیروزهایم نمی دانم کجا و کی لایق عشقم نشدی،نمی دانم کی از من خسته شدی ولی کاش هیچوقت برنگردی کاش پیش هرکسی هستی بمانی کاش دوباره دوستم نداشته باشی که بر

برچسب: نویسنده: اشکان رستگار تاريخ: شنبه 30 بهمن 1395 ساعت: 0:43

امروز حس نوشتن نبود نه حس جوک نه داستان نه شعر یادمه روزهای اولی که اومدم سراغ وبلاگ نویسی ظرف چند روز کلی دنبال کننده پیدا کردم کلی وبلاگ باحال رو هم دنبال کردم( اماظاهرا دوران وبلاگ نویس ها رو به اتمامه بخاطر شبکه های مجازی مثل تلگرام ) البته اون موقع تو بلاگفا بودم دوران خوشی بود با دوستانی که هر روز سوژه ای برای نوشتن پیدا میکردند و با لشگری از سوال زمین و زمان را زیر سم اسب انتقاد میکشیدند و هیچ سوژه ای از تیزی قلمشان در امان نبود کسانی که هیچ وقت اونها رو ندیدم هیچ وقت صدا شونو نشنیدم اما سالها با هم بودیم و از خوشی هم شاد میشدیم و در سختی ها به هم امید دادیم هنوز تاریخ تولدبعضی شان را به یاد دارم و غرغر های آن روزتان را که چرا کسی بجز فلان بانک تاریخ تولدم رو یادش نبود امروز اومدم بنویسم دلم گرفت چون دیگه هیچ کدوم تون نیستید مثل یک خانواده بودیم که هر اتفاقی می افتاد اول برای هم مینوشتیم درد و دلهایی با هم کردیم که با نزدیک ترین دوستان حقیقی خودمون نکردیم دوستان من پستهای خدا حافظی تک تک تون رو بارها خوندم اون روز نگفتم ولی اشک تو چشمام جمع شده بود یکی یکی رفتید..........

برچسب: نویسنده: اشکان رستگار تاريخ: شنبه 30 بهمن 1395 ساعت: 0:43

داستان قیمت حاکم روزی ملانصرالدین به حمام رفته بود اتفاقا حاکم شهر هم برای استحمام آمد حاکم برای اینکه با ملا شوخی کرده باشد رو به او کرد و گفت : ملا قیمت من چقدر است؟ملانصرالدین گفت : بیست تومان.حاکم ناراحت شد و گفت : مردک نادان اینکه تنها قیمت لنگی حمام من است.ملا هم گفت: منظورم همین بود و الا خودت ارزش نداری!

برچسب: نویسنده: اشکان رستگار تاريخ: شنبه 30 بهمن 1395 ساعت: 0:43

معمولی بودن! معمولی بودن در زندگی، میتواند سخت ترین وضعیت ممکن باشد. مثلا؛ شاگرد معمولی بودن، قیافه معمولی داشتن، دونده معمولی بودن، نقاش معمولی بودن، دانشجوی معمولی بودن، نویسنده معمولی بودن، معمولی ساز زدن، معمولی مهمانی دادن، فرزند معمولی داشتن... ... منظورم از "معمولی" همان است که عالی و ایده آل و منحصر به فرد و کمیاب و در پشت ابرها نیست، بلکه همین جا، روی زمین، کنار ما، فراوان و بسیار هست. فرهنگ ایده آل گرایی تیغ دولبه ای است که هم انگیزه ایست مثبت برای پیشرفت و هم می تواند شوق و ذوق فراوان آدمهای معمولی را شهید کند. من مثلا بعد از سالها با علاقه نقاشی کشیدن، روزی که فهمیدم در نقاشی خیلی معمولی ام برای همیشه نقاشی را کنار گذاشتم. این کنار کشیدن زمانی بود که همکلاسی دبیرستانم، در عرض دو دقیقه با مداد بی جانش، چهره معلم مان را کوبید... کنار طرحی که من بیست دقیقه طول کشیده بود تا دزدکی در حاشیه جزوه از او بکشم. حقیقت این است که دوستم در نقاشی یک نابغه بود و تمرین و پیگیری من خیلی با نبوغ او فاصله داشت و من لذت نقاشی کشیدن را از خودم گرفتم تا خفت معمولی بودن را تحمل نکنم. آن روزها آ

برچسب: نویسنده: اشکان رستگار تاريخ: شنبه 30 بهمن 1395 ساعت: 0:43

. خیلی قبل تر ها مد شده بود نالیدن از تلفن و موبایل و این ها ؛ که مثلا قبلا هفته ای یک بار به دیدار هم می رفتیم الآن اما به شنیدن صدای یکدیگر و خواندن دو سه جمله قناعت میکنیم... بعد تر ها هم ایمیل و مسنجر و فیسبوک و امثالهم روی کار آمد... دیدار ها و دیدن ها هر روز کمتر می شد و رابطه ها کمرنگ تر نالیدن از بی مهری و این ها هم که ورد زبان همه ... تا چند سال پیش تلگرام وارد بازار شد و تب گروه ها و پی ام ها و این چیز ها بالا رفت... دید و بازدیدها رنگ شب به خیر و صبح بخیر و مطالب علمی و جوک فرستادن گرفت روز به روز پیشرفته تر شدیم و روابط با تکنولوژی پیش رفتند ... بعد تر قابلیت سکرت چت آمد که مثلا الان اگر حرفی زدی دو ثانیه بعد حرفت نابود شود و انگار نه انگار که چیزی گفتی و حتی بتوانی حرفت را صد بار با صد معنی مختلف ویرایش کنی حالا هم چند وقتی است برنامه ای هم عرض همین تلگرام آمده به نام موبوگرام و یا خیلی چیز های مثل این !! قابلیت جالبش این است که می توانی پیام طرف را بخوانی ولی او اصلا روحش هم خبردار نشود ... و بعد از یک هفته هم جوابش را بدهی یا ندهی ... پیشرفت و این چیز ها خیلی

برچسب: نویسنده: اشکان رستگار تاريخ: شنبه 30 بهمن 1395 ساعت: 0:43

بگم از دربی امروز در دانشگاه امام خمینی بهشهر راستش من خودم هیچ وقت فوتبال ندیدم اهل فوتبال دیدنم نیستم اصلا هم ازین ورزش خوشم نمیاد بگذریم طرف رفته از خونه خودش گیرنده دیجیتال آورده دی پسره انتشاراتی هم رفته تلویزیون آورده نشستن توی نماز خونه که دربی ببینند جیغ، داد، هوار، شعار اصلا تماشایی جاتون خالی رفتیم سر کلاس دیدیم سه نفریم بقیه نماز خونه و مشغول تماشای دربی استادم اومد تا شروع کرد حرف زدن یهو داد و هوار سوت سرو صدا گل گل گل گل نماز خونه ترکید استادم درسو ول کرد جلدی رفت سر گوشی ببینه کی گل زد بعدش هم گفت کلاس تعطیل و خودش رفت نماز خونه دی منم از خدا خواسته راه افتادم بیام خونه تو تاکسی هم برخلاف همیشه که راننده تاکسی میشد کارشناس مسائل استراتژیک و اوضاع سیاسی منطقه و جهان و تحلیل میکرد امروز همه روزه سکوت گرفته بودن و گوش به بلندگوی رادیو و صدای گزارشگر سپرده بودن که سوت پایان بازی خورد و اتوبان شد مجلس عروسی همه ماشینا بوق بوق بوق بوق پیاده که شدیم همه داشتن تبریک می گفتن و کف و سوت و صدای بوق بوق بوق بوق ماشینا پ ن: آخرش نفهمیدم فازشون چیه ولی برام جالب بود

برچسب: نویسنده: اشکان رستگار تاريخ: شنبه 30 بهمن 1395 ساعت: 0:43

فکر میکنم من یک پسر احساساتی هستم که زیاد وابسته میشم وابستگی به وبلاگ هم یکی از این مورداس مدتی بود که ننوشتم راستش دیگه نمی خواستم بنویسم مثل همه دوستام که دیگه نمی نویسند ولی انگار وبلاگ جزئی از زندگی من شده تو این مدت هر اتفاقی که می افتاد میخواستم بیام و بنویسم که امروز بالاخره صبرم لبریز شد و دیگه طاقت نیاوردم خوب دیگه بگم از دربی امروز در دانشگاه امام خمینی بهشهر

برچسب: نویسنده: اشکان رستگار تاريخ: شنبه 30 بهمن 1395 ساعت: 0:43

صفحه بندی